روزهای روشن خدا حافظ
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ....خداحافظ
خداحافظ
روزای خوبت بگو کجا رفت؟
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت؟
انگار گه اینجا هیشکی زنده نیست
گریه فراوون وقت خنده نیست
کونه ها خیسه دلا پاییزه
باروون قحطی از ابر میریزه
همه باهم قهر، همه ازهم دور
روزا مث شب، شبا سوت و کور
روزای روشن خداحافظ
همه عزادار، سر به گریبون
مردا سر دار، زنا تو زندون
نه تو آسمون نه رو زمینیم
انگار که خوابیم کابوس میبینیم
نوبت میگیریم بیجا بی هدف
واسه مردن هم باید رف تو صف
روزا و شبا اینجور میگذرن
هرجا که بخوان مارو میبرن
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ....خداحافظ
خداحافظ
آخه تا به کی آروم بشینیم؟
حسرت بکشیم گریه ببینیم؟
ای زن تنها، مرد آواره
وطن دل توست شده صد پاره
پاشو کاری کن فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش
همه عزادار، سر به گریبون
مردا سر دار، زنا تو زندون
پاشو کاری کن فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش
اردلان سرفراز
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 19:10  توسط soroosh naghdi
|
همه رفتن کسی دور و برم نیست
همه رفتدن کسی دور و ورم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
اگر این آخرای عاقبت بود
که جز افسوس هوایی در سرم نیست
--------
همه رفتند کسی با ما نموندش
کسی خط دل مارا نخوندش
همه رفتند ولی این دل مارا
همون که فکر نمی کردیم سوزوندش
--------
چه حاشا تقه ای بر در نخورده
که آیا زنده ایم یا جون سپرده
چه حاشا صحبتی ، حرفی، کلامی
که جزو رفته هاییم، ما نمرده
عجب بالا و پائین داره دنیا
عجب این روزگار دل سرده با ما
یه روز دور و ورم صدتا رفیق بود
منو امروز ببین تنهای تنهام
--------
خیال کردم که این گوشه کنارا
یکی داره هوای کار مارا
یکی هم این میون دل سوز ما هست
نداره آرزو آزار مارا
عجب بالا و پائین داره دنیا
عجب این روزگار دلسرده با ما
یه روز دور و ورم صدتا رفیق بود
منو امروز ببین تنهای تنهام
تنهای تنهامکوچک کر
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 19:7  توسط soroosh naghdi
|
ببار ای بارون ببار
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:21  توسط soroosh naghdi
|
استغنای عشق
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع جو گل
شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمي
آدمي در عالم خاكي نميآيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي
اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
رهروي بايد جهانسوزي نه خامي بيغمي
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلا است
ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي
خيز تا خاطر به آن ترك سمرقندي دهيم
كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي
گرية حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
كاندر اين طوفان نمايد هفت دريا شبنمي
حضرت حافظ
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:18  توسط soroosh naghdi
|
انگارهمه چيزهاي خوب دنيا در دستان او پيدا ميشد .همان زن مهرباني كه دستمان را در دستان كوچكش پنهان مي كرديم
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 19:8  توسط soroosh naghdi
|
تلنگر میزند بر شیشهها سرپنجه باراننسیم سرد میخندد به غوغای خیابانهادهان كوچه پر خون میشود از مشت خمپارهفشار درد میدوزد لبانش را به دندانهازمین گرم است از باران خون امروززمین از اشك خونآلوده خورشید سیراب استببین آن گوش از بُن كنده را در موج خون مادركه همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب استبمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادركه باران بلا میباردت از آسمان بر سربمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادركه باران بلا میباردت از آسمان بر سردر ماتمسرای خویش را بر هیچكس مگشاكه مهمانی بغیر از مرگ را بر در نخواهی دیدبمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادرزمین گرم است از باران بیپایان خون امروزولی دلهای خونین جامگان در سینهها سرد استمبند امروز چشم منتظر بر حلقه این دركه قلب آهنین حلقه هم آكنده از درد استبمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادركه باران بلا میباردت از آسمان بر سرنگاه خیره را از سنگفرش كوچهها برداركه اكنون برق خون میتابد از آیینه خورشیددوچشم منتظر را تا به كی بر آستان خانه میدوزیتو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید نخـواهی دید نخـواهی دیدبمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادركه باران بلا میباردت از آسمان بر سرببین آن مغز خونآلوده را آن پاره دل راكه در زیر قدمها میتپد بی هیچ فریادیسكوتی تلخ در رگهای سردش زهر میریزدبدو با طعنه میگوید كه بعد از مرگ آزادیزمین میجوشد از خون زیر این خورشید عالم سوزبمان مادر بمان در خانه خاموش خود امروززمین گرم است از باران بیپایان خون امروزولی دلهای خونین جامگان در سینهها سرد استمبند امروز چشم منتظر بر حلقه این دركه قلب آهنین حلقه هم آكنده از درد استبمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادركه باران بلا میباردت از آسمان بر سرنگاه خیره را از سنگفرش كوچهها برداركه اكنون برق خون میتابد از آیینه خورشیددوچشم منتظر را تا به كی بر آستان خانه میدوزیتو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دیدنخـواهی دید نخـواهی دیدبمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادركه باران بلا میباردت از آسمان بر سربمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 15:27  توسط soroosh naghdi
|
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز توجوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من ، لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفا داری بود ، غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی ، تنها چرا
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 17:50  توسط soroosh naghdi
|
سال نو بر شما مبارك باد
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 13:54  توسط soroosh naghdi
|
توليد و پخش لوازم بهداشتي و ساختماني
اعم از لوازم و قطعات شيرالات و انواع لوازم بهداشتي ساختماني وارداتي
زير قيمت بازار
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 18:12  توسط soroosh naghdi
|